خرید بک لینک
فکر میکردم پیام ندادن های همسر یه جور ابراز خشم و غضبه که متوجه منه.فکر میکردم دوست داشت من اصرار کنم برگرده. تا اینکه بهش پیام دادم... دوباره مثل دختر بچه ها و جمله هایی گفتم که نهایت وابستگیم بودن..

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

دوباره سلام :)


ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

شنبه برگشتم خونه ی خودم... روز سختی با جوجه بود... باز با خوابش درگیر شدم.هم عصر و هم شب... اما شماره دوزی مشتریمو رسما شروع کردم.سفارش دو تا دختر تو یه قاب داده که باید زیرشون اسم دختراشم بنویسم...

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

واقعا نمیدونم چند روز و شبه که مهمون خونه ی مامان و بابام هستم.همینجا زندگی میکنم و همینحا میخوابم... مامان مرتب میگفت خیلی لاغر شدی و از وقتی هم میبینه دکتر رفتم ازم شدیدا خواست همینجا بمونم و بذارم

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

خونه ی مامان بودن برای من مثل یه مسافرت بود... دیشب با تمام وجودم حس کردم حالم با مامانم میتونه خوب شه اما دیگه لازمه این مسافرت موقتا تموم شه.خصوصا که مامانم اینا خونه ی دوستشون دعوت بودن برای شام و

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

یکشنبه عصر بالاخره برگشتم به کنج امنِ خودم و از اونجایی که مامان شام شبمو فرستاده بود،تا وقت خواب فقط دراز کشیدم،فکر کردم،برنامه ی دوشنبه مو نوشتم،با جوجه بازی کردم و کتاب خوندیم... شب گریه کرد که بذ

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

سه شنبه که کوله بارمو جمع کردم رفتم خونه ی بابا، شب هم اونجا خوابیدم. چهارشنبه نهارمون رو دسته جمعی با حضور خواهر ها خوردیم... و عصرش هم که رفتم ناخن هامو جینگول کنم... به آخر راه که رسیدم بهشون پیام

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

یکشنبه صبح نوبت اولین جلسه ی روانکاوی بود... مامان با کردن جفت پاهاش تو کفش که الا و بلا باید بابا ببردت یه کم پی پی کرد تو اعصابم... فکر کنم بابا همه چیزو بهش گفته... روزی صد بار میگه قرصاتو خوردی؟ ی

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

سلام دوست جانها.. خوب من درست وسط سفرم... حالم تو این لحظه افتضاحه اما کلا تو این سفر خیلی بهتر بودم. پنجشنبه رسیدیم (من و جوجه و مامان و بابام) و جمعه هم تولد خواهرزاده ام بود هم عروسی فرفر. دلمو به

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

سلام قشنگ ها :)


ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 22 اسفند 1397 ساعت: 16:02

صفحه بندی